بچه آینده ما
شاید مسخره باشه که من انقدر بهت فکر میکنم مامان،
ولی یه تصویر محو ازت دارم و گذاشتم توی اتاقم.
هر موقع بهش نگاه میکنم همش میگم کی میشه بیای تو زندگی ما؟
میدونی مامان من وقتایی که زیر فشارم و استرس دارم میرم روی تختم و زیر پتو.
دیشب مثل همیشه بابات اومد یهو پتو رو کنار زد و اومد کنارم.
کلی منو خندوند و مجبورم کرد تنها برم پیاده روی.
بعدشم دو دست پابجی با هم زدیم و من رفتم میوه و تخمه و چایی و کیک آماده کردم برای هر دومون. اینارو خوردیم و همزمان باهاش یه قسمت شهرزاد دو دیدیم.
مامان جان فکر نکنی زندگی چیزی جز این دقیقه هاست ها؟ باشه؟ ما همینیم. زندگی همینه. مامانت همیشه دنبال ارزوهای بزرگشه و براشون تلاش میکنه اما اول و اخر زندگی همون چای خوردن با باباته.
اینو توی یه وبلاگ دیگه خوندم:
عزیزقلبِ ما، وقتی داشتی لذت ها و خوشی های زندگیت رو مینوشتی، اینو دوبار بنویس: مامان و بابا خیلی عاشق همدیگه هستن.