در تکاپو

اینجا در تنهایی خاطراتم رو می نویسم.

در تکاپو

بچه آینده ما

شاید مسخره باشه که من انقدر بهت فکر میکنم مامان،

ولی یه تصویر محو ازت دارم و گذاشتم توی اتاقم.

هر موقع بهش نگاه میکنم همش میگم کی میشه بیای تو زندگی ما؟

میدونی مامان من وقتایی که زیر فشارم و استرس دارم میرم روی تختم و زیر پتو.

دیشب مثل همیشه بابات اومد یهو پتو رو کنار زد و اومد کنارم.

کلی منو خندوند و مجبورم کرد تنها برم پیاده روی.

بعدشم دو دست پابجی با هم زدیم و من رفتم میوه و تخمه و چایی و کیک آماده کردم برای هر دومون. اینارو خوردیم و همزمان باهاش یه قسمت شهرزاد دو دیدیم.

مامان جان فکر نکنی زندگی چیزی جز این دقیقه هاست ها؟ باشه؟ ما همینیم. زندگی همینه. مامانت همیشه دنبال ارزوهای بزرگشه و براشون تلاش میکنه اما اول و اخر زندگی همون چای خوردن با باباته.

اینو توی یه وبلاگ دیگه خوندم:

عزیزقلبِ ما، وقتی داشتی لذت ها و خوشی های زندگیت رو مینوشتی، اینو دوبار بنویس: مامان و بابا خیلی عاشق همدیگه هستن.

یه آدم
دوشنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۴
13:6
درحال بارگذاری..