انقد درگیر فرایند اپلایم که اصلا یادم نمونده که هفته بعدی عروسیمه و بیام اینجا یه خاطره ای چیزی بنویسم😂😂
به خدا زندگی من همیشه خدا اینطوری بود.
هربار درگیر چند تا مسئله با هم بودم.
توی هفته فورجه ها یادمه خواستگاریم بود😂
بعد اصرار دارم همشم عالی انجام شه.
ترم پیش که سرکار و پروژه و ۶ واحد و ازمون زبان رو با هم داشتم 🤔
یه وقتایی به خودم میگم بس کن. فقط بس کن.
اقا خلاصه هفته بعدی عروسی مونه. منو رسول ۴ سال با هم دوست بودیم و دقیقا از ترم یک لیسانس من شروع شد. اونم ترم یک ارشد بود. از کجا پیدا کردیم همو؟! اون یه جا کامنت گذاشته بود و من رفتم بهش پیام دادم ببینم که کتاب و جزوه سال پایینی رو داره؟! بعدش اونم کتابارو اورد جلوی در دانشکده و من ازش خریدم. خیلییی ام چونه زدم که ارزون تر بده😂😂 دیگه خلاصه من رفتم و خوابگاه اون شبش پیام داد و صحبتهای ما شروع شد. هر هفته یکشنبه ها بین کلاس ریاضی ۱ و فیزیک ۱ میرفتیم با هم کتاب جا به جا میکردیم و میخوندیم. چند تا از کتابامو هنوز پس نداده و خونه مامان باشه😂
نگم بهتون چقدر صداش خوبه. هر برنامه ای که من شرکت میکردم رسول قاری قرانش بود. اینم تأثیر داشت که بیشتر ازش خوشم بیاد.
خلاصهههه بعد ۴ سال دوستی، یک سال و نیم زندگی در خوابگاه متاهلی، حالا الان میخوایم عروسی بگیریم. اونم عروسی ای که خیلی یهویی شد و فقط دلمون خواست عروسی بگیریم.
تقریبا همه کارارو کردیم. پس پیش به سوی عروسی...