اومدن ملیکا...
این چند روز استراحت کردم.
یه استراحت مطلق.
حس خوبی داشت استراحت کردن.
حالم خوب نیست و دارم مریض میشم چون دیروز رفتم برف بازی.
خیلی خوش گذشت بهمون.
منو رسول و ملیکا و هلیا بودیم.
جون ندارم و هم از روحی و هم جسمی خسته م.
اینجا در تنهایی خاطراتم رو می نویسم.
این چند روز استراحت کردم.
یه استراحت مطلق.
حس خوبی داشت استراحت کردن.
حالم خوب نیست و دارم مریض میشم چون دیروز رفتم برف بازی.
خیلی خوش گذشت بهمون.
منو رسول و ملیکا و هلیا بودیم.
جون ندارم و هم از روحی و هم جسمی خسته م.
حقیقتا که مقدار زیادی نگرانی دارم.
کارم، درسم و ...
همه و همه با هم باعث میشه که حجم زیادی از نگرانی رو داشته باشم.
ولی خب حقیقتش میخوام به خدا توکل کنم و تصمیم بگیرم که شروع کنم
هر بار که به خدا توکل کردم و آنچنانی تلاش کردم، نتیجه شو گرفتم و اینبار هم میخوام که اینکارو کنم.
چقدر یه لحظه دلم از مامانم پر شد.
قبل از ازدواج مون وقتی چند روز مونده بود که ازدواج کنم بهم گفتش که چرا انقدر بدشانسی که آدم بی پولی گیرت اومده.
همیشه یه وقتایی یهو یه حرفایی میزنه که قلب آدم به درد و رنج میاد و انگار خودشم فکر نکرده که چی گفته ولی خب من هنوز این حرفش تو ذهنم مونده.
وقتی داشتم که برای کنکور نساجی میخوندم، متاثر از حرف بقیه بهم میگفتش که نساجی قبول نمیشی یا نساجی چیه.
امیرکبیر نمیتونی بری و درست بده. البته که در مواقع زیادی بود که بهم پشتیبانی میداد و میگفت میشه ولی خب این حرفای دلسرد کننده ش بیشتر یادم مونده. چون اون لحظه تماما سرشار از ذوق بودم و داشتم برای چیزی یا به دست آوردن شخصی تلاش میکردم و اون این حرف رو به من زده.
همیشه بخاطر اینکه بابام همچین حرفایی به من نزده بیشتر دوسش داشتم.
خیلی خوب بود.
همیشه پشتم بود.
شب های امتحان حواسش بهم بود.
یه وقتایی مامانم میگفتش که چرا انقدر درس میخونی و این نمره 19 و 20 به چه دردت میخوره.
بابام در جواب بهش میگفتش که بقیه آرزوشونه بچه شون درس بخونه. تو چرا به دخترت اینطور میگی.
خلاصه که وسط حرفام دلم خواست به بابام زنگ بزنم و باهاش صحبت کنم و این کارم انجام دادم. بهش گفتم سفر نمیریم؟ گفت اگه مامانت موافق باشه.
مامانم خواب بود و بابام داشت صبحونه آماده میکرد. مامانم یه هفته ست خیلی خسته شده و زحمت کشیده چون عمه م پیشش بود.
شوهر عمه م خیلی حالش بده و بیمارستانه.
امیدوارم بهترین ها در این زمان براشون پیش بیاد.
کارهای سرکارم مونده و دوتا از امتحاناتم هم نمره ش اومده و 19 شدم.
اما خب چون سرکارم همیشه بی نظم بودم، الان نمیتونم زنگ بزنم و بگم که چرا حقوق من رو ندادین و دستم بسته ست. الان نمیدونم که باید چیکار کنم و استرس شدیدی بخاطر بی پولی دارم.
این بمونه اینجا برای اینکه یادم بمونه چه هدفی دارم و میخوام یکسال دیگه این موقع در چه حالی باشم.
ایلتس : 8
پذیرش از دانشگاه رنک زیر 100
این روزا به یک صلح درونی رسیدم و از این مسئله به شدت خوشحالم.
حال خوبی دارم و اصلا استرس ندارم و کارهارو هم دارم انجام میدم...
خدارو صد هزار مرتبه بخاطر این حس و حال شکر.
خداروشکر که امشب تونستم یک کتاب جدید بخرم.
خداروشکر که تونستم تا میدون انقلاب قدم بزنم و لذت ببرم.
خداروشکر تونستم دوتا دونات شکلاتی بخرم و ببرم با هلیا بخوریم.
خداروشکر تونستم برای هلیا گل نرگس بخرم و حال همدیگرو خوب کنم.
خداروشکر کنار قورمه سبزی سلف بهمون پرتقال دادن.
خداروشکر که این همه زندگی خوبه و زندگی هنوز جریان داره.
خدارو صد هزار مرتبه شکر.
نسا، 1 بهمن 1402