دارم یه سری لغت میخونم که جز دیکشنری ریدینگه. به یه سری کلمات تکراری رسیدم و فهمیدم اینارو قبلا وقتی میرفتم سرکار توی مترو میخوندم. خوندن این کلمات برام مقدسه چون در شرایطی که داشتم از خستگی له می شدم و همچنین در مترو ام داشتم به میشدم، کلمه مرور میکردم
دقیقا ۴۰ روز مونده به آزمونم و باید همه توانم رو بذارم که انجام بشه. خیلی تلاش کردم که به این مرحله برسم و الان نباید جا بزنم. این هفته حال جسمیم اصلا خوب نبود و هفته بعدی هم دارم میرم مشهد مسافرت.
خدایا خیلی به کمکت نیاز دارم
بعد خرید خونه مرحله گرفتن عروسیه.😍
منو رسول داریم پولامونو جمع میکنیم تا یه مراسم کوچیک بگیریم که مهمونامون فقط دوستامون باشن😍
قراره فروردین این مهمونی رو بگیریم.
هر کاری کردم میام اینجا مینویسم😍
صبحونه با حانیه و سیتا
دیشب تا ساعت 1 داشتم درس میخواندم. یهو دیدم که ساعت ده و نیم شب حانیه و سیتا تصمیم گرفتن بریم بیرون. تصمیم گرفته بودن برای صبحونه بریم یه کافه خوب و خیلی زود برگردیم و بریم سر درسم من. خلاصه جاتون خیلی خیلی خوش گذشت. رفتیم چند مدل مختلف نیمرو و املت سفارش دادیم. دور هم زدیم و هر کی رفت سراغ کار خودش
توی این زبان خوندن احساس درماندگی و بدبختی میکنم🤣😂 خیلی اذیتم، خیلی.
نمیدونم چطور دارم دووم میارم. ولی من میتونم و باید روحیه مو حفظ کنم. باید بشه.