اهداف جدید در 2026
1- مقاله مروری توی یه ژورنال خیلی خوب چاپ بشه
2- مقاله تتراسایکلین رو بتونم چاپ کنم.
3- اون هدفی که نمیخوام فعلا بنویسمش
اینجا در تنهایی خاطراتم رو می نویسم.
1- مقاله مروری توی یه ژورنال خیلی خوب چاپ بشه
2- مقاله تتراسایکلین رو بتونم چاپ کنم.
3- اون هدفی که نمیخوام فعلا بنویسمش
در خرابات مغان نور خدا میبينم
اين عجب بين که چه نوری ز کجا میبينم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه میبينی و من خانه خدا میبينم
خواهم از زلف بتان نافه گشايی کردن
فکر دور است همانا که خطا میبينم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
اين همه از نظر لطف شما میبينم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خيال
با که گويم که در اين پرده چهها میبينم
کس نديدهست ز مشک ختن و نافه چين
آن چه من هر سحر از باد صبا میبينم
دوستان عيب نظربازی حافظ مکنيد
که من او را ز محبان شما میبينم
قبل از اینکه این اتفاقات بیفته اینستاگرام رو دی اکتیو کردم و یه روز مهدیه پیام داد که چه بلایی سر پیجت اومده.
اخرین بار که دیدم 11000 نفر منو دنبال میکردن.
حقیقتش خیلی دوس دارم اونجا قعالیت کنم.
این عددا هم خوشحالم میکرد.
ولیییی از اینکه زندگی شخصیم رو این همه ادم ببینن ترسیدم.
از اینکه این همه وقت بذارم برای اکسپلور و اسکرول کردن منو ترسوند.
یه چرخه افتضاح که من صبح بیدار میشدم اسکرول میکردم و بعد به کارام نمیرسیدم و اعتماد به نفسم هعی کمتر میشد.
خونه شلخته تر میشد، غذا دیرتر اماده میشد.
روم نمیشد بیام این حرفارو اینجا بزنم ولی باید مینوشتم حتما.
چون من کلا دی اکتیو کردم و احساس خیلی یهتری دارم.
البته که برای اخبار هم فقط تی وی رو روشن میکنیم و با رسول دوتایی می بینیم.
خلاصه خیلی دوست دارم که فعالیت کنم چون شخصیت برونگرایی هم دارم ولی فعلا عطاشو به لقاش بخشیدم.
راستیییی از وقتی حذف کردم غم ها و شادی هام رو عمیق تر حس میکنم.
رفتارهای کنترل نشده ندارم.
اخه توی اینستا یهو یه ویدیو میاد که اشکت رو در میاره و بعدی خنده ت رو میاره.
اگه از بیرون نگاه کنی به طرف که داره اسکرول میکنه، انگار دیوونه ست.
از اونورم واقعا خود قبلیم شدم و این هفته از همه لحاظ عالی بودم.
ازمایش ها رو خیلی خوب انجام دادم
خیلی خوب گزارش نوشتم و واقعا لذت بردم
شاید مسخره باشه که من انقدر بهت فکر میکنم مامان،
ولی یه تصویر محو ازت دارم و گذاشتم توی اتاقم.
هر موقع بهش نگاه میکنم همش میگم کی میشه بیای تو زندگی ما؟
میدونی مامان من وقتایی که زیر فشارم و استرس دارم میرم روی تختم و زیر پتو.
دیشب مثل همیشه بابات اومد یهو پتو رو کنار زد و اومد کنارم.
کلی منو خندوند و مجبورم کرد تنها برم پیاده روی.
بعدشم دو دست پابجی با هم زدیم و من رفتم میوه و تخمه و چایی و کیک آماده کردم برای هر دومون. اینارو خوردیم و همزمان باهاش یه قسمت شهرزاد دو دیدیم.
مامان جان فکر نکنی زندگی چیزی جز این دقیقه هاست ها؟ باشه؟ ما همینیم. زندگی همینه. مامانت همیشه دنبال ارزوهای بزرگشه و براشون تلاش میکنه اما اول و اخر زندگی همون چای خوردن با باباته.
اینو توی یه وبلاگ دیگه خوندم:
عزیزقلبِ ما، وقتی داشتی لذت ها و خوشی های زندگیت رو مینوشتی، اینو دوبار بنویس: مامان و بابا خیلی عاشق همدیگه هستن.
اینترنتا رو قطع کردن.
تا لحظه اخر که نت داشتن ازشون با خبر بودم.
مال مهدیه اخر از همه قطع شد.
الان حال خوبی ندارم که انثدر باید از خانواده مون دور باشیم. چه حس بدیه
برای پونه و آرش، که زندگی منو رسول شبیه به این دو عزیزه. 6 سال پیش همین روز دوتایی رفتن...
هر چند منو رسول از نظر علمی هنوز چیزی نیستیم ولی یاد اون ها باعث میشه زندگی کنم و بگم اگه الان اینجا بودن چیکار میکردن؟
من ازصفر شروع کردم
هدفای جدید رو گذاشتم
خوشحالم
دیروز حالم خیلی بد بود چون اخبار ایران رو دیدم و قیمت ها واقعا شگفت زده م کردن
یه طوری بودن که انگار سال هاست ایران نیستم
اما کلا دوماهه که اینجام
این روزا توی فامیل بحث سر یه نفره که توی این یکسال اخیر اتفاقات عجیب و غریب براش افتاده. اتفاقات رو البته خودش رقم زده. خلاصه انقدر کارا انجام داده... همیشه م پشت سر بقیه حرف میزد و همون کارایی که داشت به یه نفر دیگه نسبت میداد، دقیقا برای خودش اتفاق افتاده. خدایا چرا اینطورن آدما؟ منم از همونام. بوده یه وقتایی یه چیزی گفتم که حواسم نبوده. بوده زمانهایی که حالم خوب نبوده. فقط کاش خدا همیشه مراقبمون باشه. شروع کردم دوباره نماز میخونم. یکم مسخره ست که حجاب ندارم ولی نماز میخونم 😆 ولی خب. از قدیم به خودم میگم هر کار عشقت میکشه انجام بده. خیلی مثلا آدم خوبی نیستم که بگم براتون دعا میکنم و این حرفا😆 ولی به دعا اعتقاد دارم.