در تکاپو

اینجا در تنهایی خاطراتم رو می نویسم.

در تکاپو

وبلاگ و نوشتن و حال خوبش

وقتی شروع کردم که اینجا بنویسم نمیدونستم انقدر قراره نوشتن حالم رو خوب کنه. این وبلاگ رو از تابستون ۴۰۰ دارم. اون موقع یک فصل از یک کتاب رو شروع کرده بودم با رسول بنویسم. دوستای خیلی خوبی هم اینجا پیدا کردم. هر چند در حد کامنت بود ولی خب مهم تریناشون رضا و ماهزاد و فرشته بودن. خوشحالم که ادمای خوب هنوز هستن و حال بقیه براشون مهمه.

امروز اما دو روزه که شروع کردم تا مقاله خودم و مریم رو تموم کنم. میدونم که این پروژه بیشتر‌از یک ماه قرار هست طول بکشه ولی روتین داشتن رو خیلی دوس دارم. امیدوارم قضیه لهستان اوکی شه و افیلیشن اونجا رو بزنم. یک سری مزایا داره که خب برای اونا اینکار با ارزشه.

دعا میکنم وقتی فردا رفتم تهران کارم اوکی شه و خیلی طول نکشه.

در نهایت اینکه ماشین رو گذاشته بودم لباس بشوره و دیدم تموم نکرده و اومدم یه مطلب تو وب بنویسم. زده ۷ دقیقه مونده ولی ۷ دقیقه ش اندازه ۲۰ دقیقه شد تا الان.

یه آدم
یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۴
2:24
درحال بارگذاری..

دیگه اخراشه

خدایا

فقط مرحله یکی مونده به اخر مونده

ممکنه که کمکم کنی؟

واقعا اینجارو دوس ندارم و احساس مفید بودن ندارم.

یه آدم
شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۴
11:57
درحال بارگذاری..

دفاع- جا به جایی به تبریز

سلااااام

اقا من خیلی وقته که وب رو اپدیت نکردم.

اول اینکه برای کانال یوتیوب یه ولاگ گرفتم. میدونم ولاگ خوب و عالی ای نیست. ولی همین که شروع کردم و میخوام ادیتش کنم خوشحالم. دعا کنین فرصت رو پیش بیارم که ادیتش کنم. موضوع ولاگ خوشحال کردن رسول برای کارت پایان خدمتشه.

دوم اینکه دفاااااع کردم و همش میخوام عکسا رو بذارم لینکدیم ولی وقت نمیکنم. دفاع خیلی خوب بود. اول قرار بود سه شنبه ۲۶ ام باشه. روز سه شنبه رسول که ازمون ایلتس داشت. بابا و مامانم مریوان بودن. یه ذره تو ذوقم خورده بود که اینطور شده. چون هیچکس نمیتونست بیاد. بعدش دکتر پایان نامه رو خوند و گفت عجله نکن. بذار ۳۱ ام باشه و انقدر نگران نباش. گفت قشنگ بشین و یه تستای دیگه اضافه کن. هفته اخر خیلی اذیت شدم ولی از پسش بر اومدم. با یه سرعت خیلی بالایی تست گرفتم. خداروشکر که تموم شد.

داستان تبریز چیه؟

ما قراره یک ماه اخر رو بریم تبریز زندگی کنیم. هفته پیش رفتم مبل و سرویس خواب و یخچال و ... خریدم. چون تو خوابگاه بودیم وسایل رو نداشتیم و مال خود خوابگاه بودن. خداروشکر که چیزای خوبی از سرای ایرانی خریدم و حدودا ۲۷۰ میلیون شد. این خریدا هم قضیه داره. در واقع این وسایلا مال منو رسول نیست و مال شرکته. انگار ما قراره یه ماه تو خونه سازمانی بمونیم. توی تبریز هم من قراره یه پروژه کوچیک انجام بدم. ازمایشگاه یه کارخونه رنگرزی نخ رو قراره سر و سامون بدم. پس پیش به سوی آزمایشگاااه.

یه آدم
شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۴
18:41
درحال بارگذاری..