جنگ و درس و رشد و ...
وسط این همه اتفاقات که داره توی ایران میفته، وقتی خانواده م بهم پیام میدن احساس گناه می کنم که اینجام و دارم سفر میرم، زندگی میکنم، راحت میخوابم، غذا میخورم.
نه فقط خانواده من بلکه همه.
از اونور دوستم میگه هر کسی که از این جنگ آسیب می بینه مردم عادی نیست و مطمئن باش که یه طوری وصله. اما خواهرم کارمند بیمارستانه و از اتفاقاتی که میگه که مشخصا آدم های عادی ام دارن آسیب زیادی می بینن.
امروز سیزدهمه و جمعه ست، اینجا روز خوبی نیست و میگن روز بدشانسیه.
اول روز پیامهای داخل گروه بله رو خوندم و متوجه شدم دیشب صداهای عجیبی از شهر اومده و با سه تا بمب مختلف سه نقطه رو زدن که یکیش سنگرشکن بوده و یه جایی از جاده قم - گرمسار رو زدن.
منم روزم رو بد شروع کردم اما خب امروز یه سری اتفاقات خوب افتاد که خیلی باب میلم بود. اول اینکه رسول توی ارائه های مدرسه زمستانه با هم تیمی هاش که یه نفر از ایتالیا و یه نفر از پرتغال بود اول شد.
دوم اینکه تونستم به استادم بگم که من یه لپ تاپ نیاز دارم و مخصوصا برای خونه و داکترال اسکول میخوام و ...
اونم خیلی راحت گفت فلان جا توی ازمایشگاه یه لپ تاپ هست که یکی از بچه ها خریده قبلا با گرنتش. تو میتونی بری و برش داری.
خیلی جدید نیست اما خوشحال شدم.
خلاصه زندگی اینور در جریانه و اونور نه.
خدایا خودت ایران رو حفظ کن.
خدایا مراقب مردم مون باش.
خدایا کمک کن از شر هر کسی که برای این مردم بد میخواد چه آخوند باشه چه تجزیه طلب چه اونوریای خارجی که موضع شون مشخص نیست، راحت شیم.
آمین.