در تکاپو

اینجا در تنهایی خاطراتم رو می نویسم.

در تکاپو

مهمونی و جمع های دوس داشتنی

میتونم بگم این هفته همش داره به عید دیدنی و جمع های خوب میگذره.

یکشنبه که خودمون بابک و سمیه و حامد رو دعوت کردیم خونه. حامد رفته هلند پیش برادرش و از قبل هم گفته بود، اما متاسفانه منو رسول یادمون نبود و دیگه تو گروه برفی و دوستان نوشتیم که بیاید خونه ما. برفی پت بابک و سمیه ست. یه سگیه که از اینا که با روباه نژادشون ترکیبیه. اصلا خوش اخلاق نیست و منم ازش میترسم. قیافه شم خوب نیست فقط تنها چیزی که هست اینه که کوچولوعه. ولی وقتی رستوران اینا میریم خیلی ساکت زیر میز میشینه و بهش بابک و سمیه غذا میدن و خداروشکر اونجا دیگه کاری بهمون نداره. هر موقع هم دور هم جمع میشیم نمیخوابه و دوس داره پیش مون باشه و بعدش خودش اذیت میشه و سر ما خالی میکنه که خوابش میاد. خب یکشنبه که اینطور گذشت. چهارشنبه هم سامان و ماشا دعوت مون کردن خونشون. علی از المان اومده و قراره تا یکشنبه اینجا بمونه. ماشا هم جمعه میره اوکراین مراسم غسل تعمید پسر صمیمی ترین دوستش. ماشا میخواد مادر خونده ش بشه. مهفام و علیرضا هم دعوت بودن. مهفام چندین ساله که مامان باباش کویت زندگی میکنن. اونم خیلی استرس داشت که مثل امارات، قطر خانواده شو دیپورت کنن. تا ساعت 1 شب خونه ماشا و علیرضا بودیم با مهفام و علیرضا و علی. بعدشم پیاده برگشتیم خونه و اوبر نگرفتیم. 10 تا سیو کردیم :))))))))) نه شوخی میکنم. هم هوا خیلی خوب شده و هم دوتامون فعالیت مون با هم دیگه کمه. سر همین این مسیرهای کوتاه 20 دقیقه ای فرصت خوبیه که دوتایی با هم حرف بزنیم و قدم بزنیم و راه بریم. الان اومدم سرکار و خیلی خسته م و خوابم میاد. امشب هم مهفام و علیرضا دعوت مون کردن خونشون. ساعت 8 باید اونجا باشیم. فردا هم قراره با بابک و سمیه بریم پارک آبی. رسول امروز دیگه باید حتما بره مایو رو بخره. خلاصه این مواقع که اوضاع ایران جالب نیست چند تا کار میکنیم. خودمون رو با کار زیاد سرگرم می کنیم و از اونورم دور هم زیادتر چمع میشیم تا یادمون بره که چیا سرمون اومده و چیا سرمون خواهد اومد و چی به سرمون داره میاد. دوری از وطن سخته و اذیت کننده ست. دلم برای خاکت تنگ شده ایران. کاش حداقل یه مشت ازت برداشته بودم اورده بودم.

یه آدم
پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۵
13:12
درحال بارگذاری..