در تکاپو

اینجا در تنهایی خاطراتم رو می نویسم.

در تکاپو

خدایا شکرت

حقیقتش به اون هدف پست ثابت رسیدم. نه اینکه ایلتسم شده باشه 8، نه 6 شد. نه اینکه دانشگاهم رنک بالا داشته باشه، نه اومدم یه جای تازه تاسیس که هنوز حتی رنگ رنک رو به خودش نگرفته.

اما از خوبیاش؟ خیلی خوبه. کلی ادم خوب دورمن. من همیشه ادم های خوب کنارمن. ادم هایی که خیلی مهربونن. خدایا من نمیدونم چرا اینارو برای من میفرستی ولی کاش رازش رو میدونستم. به همه میگفتم راز داشتن ادم های خوب کنارم چیه. گاهی اوقات میگم نکنه خیلی ننه برام دعا کرده؟ ننه خیلی دلم برات تنگ شده. حیف که توی این دنیا نیستی موفقیتام رو ببینی. ننه باورت میشه رسول انقدر خوب باشه؟ دیشب به رسول گفتم من میدونم کامل نیستم. میدونم خیلی روزای بدمون بخاطر منه و تقصیر منه، اما از ته دل میخوام هرچی از خدا میخوای بهت بده. اینجور وقتا همیشه تهش میگه من خوشحالی تو رو میخوام که بدتر من رو احساسی می کنه. خدایا پشت و پناه من باش. میخوام هدفای جدید بذارم برای خودم. خدایا کنارم باش.

یه آدم
پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴
16:57
درحال بارگذاری..

برلین

سلام.

خیلی به منو رسول خوش گذشت واقعا

مبینا و احسان سنگ تموم گذاشتن و خیلییی مهربون بودن

کلی با هم بازی کردیم و بیرون رفتیم

خیلی دوستای خوبی هستن واقعا

برلین خیلی خیابوناش کثیف بود و از این لحاظ اصلا مثل اینجا نبود.

خیلی خیابون ها شلوغ بودن و حس سرزنده بودن داشت

خیابونای اینجا خلوته

البته شهر مام کوچیکه و برلین پایتخته.

خلاصه که حال مون واقعا عوض شد.

یه آدم
دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴
14:28
درحال بارگذاری..

برلین

منو رسول تو راه برلینیم :)

هورا هورا هورا 😂

یه آدم
جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴
23:37
درحال بارگذاری..

درس درس درس

من اومدم از کی میگم یه برنامه بریز بریم برلین رو ببینیم.

هم هزینه ش کمه هم اینکه ویزامون تا اخر فوریه ست و دیگه بعدش فقط میتونیم توی لهستان بمونیم. مگه اینکه بریم ایران و دوباره ویزای شنگن بریم که هزینه ش بالا میشه و مام انقدرا پول نداریم که هعی زود زود بریم ایران. خلاصه ...

خود ووچ هم که کلی موزه و کاخ و کارخونه قدیمی و خیابون و پاساژ داره.

ولی رسول نمیاد. چرا؟ چون هوا سرده. چون درس داره. چون باید مقالاتش رو تموم کنه.

کلا قبول دارم که شخصیت ها با هم فرق داره. ولی خیلی فرصت ها توی زندگی کم پیش میان. امروز کلا من دوساعت وقت گذاشتم و تنهایی رفتم یکی از کاخ های قشنگ و جذاب شهر رو دیدم. چیزی شد؟ از درسی عقب بموندم؟ از مقاله ای عقب موندم. اره خلاصه خیبی عصبانی ام ولی خوشحالم منتظر نموندم و رفتم چیزی که دوس داشتم رو انجام دادم و لذتش رو بردم.

پسره ایرانیه تبریزی بود کلا ده روز اینجا بود. جایی نبود که ندیده باشه. کل شهر رو گشته بود.

دوستان زندگی این چیزام داره.

البته اینو باید به رسول بگم نه به شما.

اینجا صرفا اروم شدم :))))))))))))

یه آدم
یکشنبه نهم آذر ۱۴۰۴
22:28
درحال بارگذاری..