در تکاپو

اینجا در تنهایی خاطراتم رو می نویسم.

در تکاپو

این دوره جدید از زندگی

الان که دارم برای ازمون زبان آماده میشم، باز دوباره دارم میام کتابخونه و از این مسیر لذت میبرم. حقیقتش خیلی خیلی روحم خسته بود و تصمیم گرفتم که فقط برم خونمون و چند روز استراحت کنم.

دقیقا توی همین زمان تولد رسول بود و باید برای اونم یه کارایی میکردم. به علاوه دو روز قبل تولد رسولم روز مرد بود، و متاسفانه چند روز قبلشم سالگرد ازدواجمون🤣🤣 یعنی دیگه هییییچ پولی برام نمونده.

برای سالگرد ازدواجمون چون میدونستم که رسول خیلی خیلی کلاس شنا دوست داره رفتم به یه استخر و کلاس شنای تکمیلی ثبت نامش کردم. خیلییی خوشحال شد. از یه سمتی ام هدیه ش یه طوریه که چون ده جلسه ست،طولانیه. اونم منو برد تبریز به یه سفر خیلی قشنگ😍😍 خیلی تبریز خوش گذشت، خیلی. باید بیام اونم بنویسم اینجا.

برای روز مرد بعد کتابخونه رفتم شیرینی فروشی و براش کیک خریدم. یه دسته گل کوچیک هم گرفتم.

برای تولدشم که یه سوییشرت خیلی شیک گرفتم و با خانواده خودم سوپرایزش کردیم. یه کیک خیلی قشنگم گرفتم.

خلاصه این چند روز همش در تکاپو بودم و داشتم خوش میگذروندم. فردای تولد رسول همگی رفتیم باغ و اونجا هم باز کلی اتفاقات افتاد. اول که نشستیم و چند دور بازی دور رو انجام دادیم. بابا انقدر بامزه تقلب میکرد که بیشتر از تقلب اون خنده مون میگرفت.بابا با مهدیه یار شده بود و همش سعی میکرد به جای اجرای کلمه، به مهدیه تقلب برسونه. خیلی خندیدیم خلاصه.

ظرفای ناهار رو مهدیه و حامد شستن، ظرفای شام رو هم منو رسول.

حدودای ساعت 1 شب که رسیدیم خونه و از باغ برگشتیم.

صبح ساعت 5 صبح با مجید اومدیم تهران و دوباره کار و درس و ...

یه آدم
یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳
12:37
درحال بارگذاری..