در تکاپو

اینجا در تنهایی خاطراتم رو می نویسم.

در تکاپو

دردی که پایان ندارد!

گاهی اوقات یه مشکل اونقدر برات عادی میشه، اونقدر در درونت جا پیدا میکنه که دیگه دردشو حس نمیکنی.

دیگه از خدا کمک نمیخوای

چون حس میکنی تو این مسئله رهات کرده.

چون کاری از دستت برنمیاد و فقط یه گوشه وایمیسی نگاه میکنی

هیچی نمیدونی

هیچ کاری نمیتونی کنی

مثل یه بوکسور که گوشه رینگ رفته

دوتا دستاشو گذاشته رو صورتش

و فقط داره مشت میخوره

هعی‌مشت میخوره

تنها کاری که میتونه کنه اینه که گارد رو محکم نگه داره

من الان دقیقا تو همون مرحله ام.

نمیدونم چیکار کنم.

نمیدونم.

خیلی قوی شدم‌گریه مم نمیاد. شایدم درد زیادی درونی و عادی شده.

نمیدونم. ولی با التماس خدا چیزی درست نمیشه. خدا کمک ادمایی میکنه که خودشون بلند میشن. اونقدر تمرین میکنن تا قوی تر از مشکل شون بشن. تا هر وقت اون مشکل اومد جلوشون وایساد سریع نرن گوشه رینگ. دلم میخواد جای منو مشکل عوض شه. اون بره گوشه رینگ و من هر چقدر دلم میخواد بهش مشت بزنم. تهشم داور دست منو بالا ببره.

یه آدم
چهارشنبه هفتم دی ۱۴۰۱
22:35
درحال بارگذاری..