در تکاپو

اینجا در تنهایی خاطراتم رو می نویسم.

در تکاپو

از روز اول تا امتحان اخر

5 مهرماه 98 بود که ثبت نام دانشگاه شروع شد. اون روز خیلی خوشحال بودم. خوشحال بودم از اینکه رشته مورد علاقه م رو تونستم توی دانشگاه امیرکبیر قبول بشم. خیلی از خودم احساس رضایت داشتم و سراسر شور و شوق بودم. حالا اما دارم برای اخرین امتحان کارشناسی ارشد تو همین دانشگاه درس میخونم. همون 5 مهر یه پسری رو دیدم و ازش کتاب دست دوم خریدم. اسم کتاب شیمی مورتیمر بود. در واقع رفرنس درس شیمی عمومی رو ازش خریدم. انقدر مسائل عجیب و غریب پیش رفت که اون پسر الان کنارم نشسته و شوهرم شده یعنی واقعا بعضی وقتا به این قسمتش فکر میکنم خنده م میگیره. بگذریم، خلاصه که الان احساس خیلی خوبی دارم و باز هم همون حس رضایت رو دارم. خیلی عجیبه که من دارم برای این اخرین امتحان اماده میشم درحالی که همه چی مثل یه چشم به هم زدن گذشته. چه روزای خوبی که توی این مدت نداشتم. البته اتفاقات بد هم کم نبودن. اما خب اخرش انگار فقط روزای خوبه یادت میاد. خدایا شکرت

یه آدم
پنجشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۳
12:52
درحال بارگذاری..